|
سلام یاد خاطراتم افتادم گفتم یکی از شعرهای خرداد ماه 87 رو بذارم زمان در دست های من در گذر است چه زود می گذرد .... همچون باد... همچون رعد ... چه روزها ؛ چه ساعت ها که از دستم رفت و چه حرف ها که شنیدم و گفتم یک سال گذشت ... دو سال گذشت ... سه سال گذشت ... آه که چقدر سال های عمرم می گذرد اما زود .......... که خود از گذرش هیچ ندانم چقدر دوست می داشتم زمان را در دست هایم زندانی کنم تا مرا در خود غرق نکند . خاطراتم را در ذهنم ورق می زنم و احساس می کنم همه چیزم، فقط و فقط رد شدند و رفتند همه در جای خاصی از ذهنم ... من می روم تا شاید بیابم زندان بان زمان ها را که نگذارم بزرگ شوم که نگذارم خاطراتم ، از خاطرم تهی شود چقدر من بی تابم ... چه می دانم من دلم می خواهد یک دل سیر گریه کنم ... سرم را بر شانه ی روزهایم بگذارم و گریه کنم تا خالی شوم هر چند در این چند سالی که گذشت هیچ گاه خالی نشدم وهر روزم ، دردم تازه تر گردیده اما من اینجا نشسته ام و نگاهم را فقط به نوک خودکارم خیره می کنم تا شاید دردم ، ذهنم و عالمم را در بین خط های کشیده ی قلم یابم ღღ مبینا تنها
دلم گرفته از این شب ها دلم گرفته از این ادم های دورو صداقت برای من همچون بهاریست که این روزها ان را نمیابم دلم گرفته از این شبهای تنگ دلم می سوزد برای خودم .... تنها تنها تنهای تنها آه ه ه ه ه ه که نمی دانی در کنج دلم چه می گذرد دلم می خواست برم برم از این جا از این دیار خسته و حیرانم ویرانم و خراب روزهایم تنهایم و خسته در این تنهایی فقط اشک هایم را دارم فقط دستهایی که می نویسند و چشمهایی که از فرط گریه های شبانه و روزانه ام نایی ندارند کی می رسد آن روز کی می رسد آن روز که من .............. الهی تو می دانی من چه می گویم دلم می خواهد در این طوفان خودم را آزاد بسپارم و آزاد و رها برم به هر جایی که کس نبینم ღღ مبینا تنها
تنها در این کوچه پس کوچه های دلتنگی در این تاریکی در این هوا در این زمان کسی در این حوالی پرسه نمی زند در این زمان همه در خواب همه در خلوت خود و من در این شب تنها بر این سنگ فرش های خدا راه می روم احساس خوبی ، خوشی و احساس خوب زندگی در من تازه میشود نسیم نوازش می کند صورتم را... و جمع می کند قطره های دلتنگی را از صورتم و چشم هایم را پر می کند ز اشک و دلم را پر می کند از این هوا و من چه درونم زیباست چه درونم هوای رفتن ندارد چقدر دوست دارم بمانم و درونم زیبا بماند دوست دارم ادامه دهد نوازش صورتم را و جمع کند قطره های چشمانم را و من در این مکان چه احساسی دارم احساسی که تا به حال نداشتم احساسی که تازگی را به من بگوید تازگی... چه بی پرواست دلم چه بیتاب است دلم چه درونم تنهاست و چه چشمانم دنبال نسیم و چه دست هایم مال خودم نیست... پاهایم فشار می آورند اما من ناتوان تر از هر روز و هر شب چقدر احساسم تازه ست چقدر بوی تازگی می آید شاید این کوچه و این شب شاید این نسیم سرنوشتند که احساسم هوایی بخورد که درونم زیبا شود اما چه کنم که عاشق این راه دیار گشتم چه کنم که دلم تازه شد تا به خود جنبیدم برای انتظار اما چه کنم که نوای غزل می آید نوا می دهد مرا که شعر سفر بخوان... ღღمبینا تنها
این منم تنهای تنها چقدر زندگی برایم سخت است و در آن ماندن دشوارتر حرف زدن چه سخت است و راهنمایی کردن دو چندان می ترسم از فردای خودم می ترسم چرا باید برای لذتی آدم ها را ناراحت کرد؟ چرا ؟؟ چه می شود کرد... در این جا در این زندان منم که تاریکم در این جا در این زمان منم که گریانم هر چه فکر می کنم کمتر راهی را می یابم می جویم و می دانم که راهم چیست؟ اما چه کنم که دلم با من نیست دلم با من نیست ღღ مبینا تنها
|
About![]()
در دلم راز ها Archivesاسفند 1387بهمن 1387 آذر 1387 Links
pari k0och0olo0 |